تبلیغات
.: خانم و آقای میم هم عاشق میشوند :.

خوشبختی یعنی داشتن تو به عنوان همســــر

تو قبل از من...

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:هفتم خرداد 96-09:43

روزای اخر ماه رمضون بود.. کلی توی اون شرکت مسخره الکی الاف جون کنده بودم برای هیچی حالا که وقتش بود نامه ام رو بدن تا ببرم دانشگاه و نمرم و بگیرم بازی در میاوردن...
عصبانی نشسته بودم و دلدرد عجیبی هم اذیتم میکرد.. تازه رسیده بودم که مامان و بابا رسیدن.. مثل همیشه نبودن.. هی الکی از اینور به اونور.. پشت سر من هی پچ پچ.. 
+ شما چرا عجیب شدین امروز؟ چه خبره؟
- هیچی بابا داریم گلامون و میبینیم بد اخلاق خانوم
+ آها گلاتون!!!!!!! ادامه بدین

بابا رفت مطب و من تازه یه لیوان شیر ریختم بخورم که جون برگره تو وجودم.. لیوان بدست چشم دوخته بودم به دهن مامان و از اون اصرار که نه بیا بشین تا صحبت کنم.. خندم گرفته بود
+ بفرمایید بانوی من فیس تو فیس به قول شما.. در خدمتم..
- یه خانواده خوب ازت خواستگاری کردن..
صدای قهقهم خونه رو ترکوند..
+ کی هست این آقای داماد بدبخت که منه زلزله رو پسندیده..
- خانواده ی میم..
+ خانواده میم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شوخی میکنی

یادم میاد اون روزا حدودأ 1 ماه قبل بابا یه شب گفته بود که دکتر میگخ میخوان برای میم زن بگیرن و من گفته بودم مبارکش باشه مادر و خواهراش خوب پیدا کنن براش.. اونا که دوست و آشنا زیاد دارن..
گذشت تا 1 هفته قبل از این قضیه.. مسابقه والیبال ایران و آمریکا بود.. بعد از افطار به اصرار بابا رفتیم خونه دوست خانوادگیمون که میم و خانوادش هم بودن.. بعد از حدود 8 سال میم و دیدم.. ولی من هواسم توی باغ والیبال بود..
5شنبه اش هم افطاری دعوت بودیم و وقتی داماد میم دیدش گفت ا تو مگه برنگشته بودی ابادان که سریع همه ساکتش کردن..
حالا امروز میفهمیدم چرا..

خندم گرفته بود از اینکه همه توی باغ عروسی و خاستگاری بودن ما تو باغ افطاری...

جوابم منفی بود اما... بعد 3 4 روز بابا صحبت کرد که برو ببینش.. اگه خوشت نیومد بگو نه.. من چندتا خاستگار دیگه ات رو هم معتل نگه داشتم تا تو جواب بدی.. 
و اینجوری شد که باب آشنایی باز شد..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من قبل از تو...

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:دوم خرداد 96-14:26

 از 9 ماه گذشته بود و اصلا دلش نمیخواست به دنیا بیاد.. جاش خوب بود.. گرم.. نرم.. صدایی که لوسش  میکرد و دستی که نوازشش و غذایی که میخورد... اخه کی دلش میخواد توی سرمای زمستون به دنیا بیاد..  هوا خیلی سرده.. اونم اون سالا.. که هنوز برف و بوران و سرما معنی داشت...
 به اصرار و با کلی زور و قربون صدقه 7:40 دقیقه شب به دنیا اومد.. یه شب زمستونی بود.. برف گرفت.. همه  اومدنش رو خوش قدم میدونستن.. همه خوشحال بودن.. اولین نوه ی دختری.. یه دختر سفید و تپل و پر از  موی  مشکی.. مثل بلورای برف.. مثل دی... اره من بودم.. خود خودم.. توی اولین ماه زمستون دی به دنیا اومدم..

 بچگی قشنگ و خوبی داشتم.. 7 سال تبریز و 2 سال اصفهان  و گذروندن روزای خوب و خوشم.. روزایی که  هنوزم که هنوزه از یادآوریشون شاد میشم..
 اومدیم تهران.. فقط و فقط به خاطر من.. اون موقع فکر میکردم همه چیز توی دیدن داییام و خونوادم خلاصه  میشه.. نمیدونستم وقتی بزرگ میشی وقتی بزرگ میشن همه چیز عوض میشه..
 راهنمایی دبیرستان به سرعت گذشت جوری که فکرش و نمیکردم با سختیا و اشتباهاش.. اما هنوزم یه دختر  شاد و خوشحال بودم.. هنوزم با همه اتفاقا ایستادگی میکردم و از زندگی لذت میبردم..

 کنکور دادم.. تهران قبول شدم.. همونی که همیشه آرزوشو داشتم.. مهندسی عمران.. دانشگاه سراسری..  دورادور با دوستای دبیرستانم فقط یکیشون در ارتباط بودم.. و توی دانشگاه به خاطر عقاید و اخلاقیاتم..  نتونستم خیلی با بچه های همدورم خو بگیرم.. و کلا به یه جایی رسیدم که از خیلیا فاصله گرفتم و گفتم  بیخیالشون.. مهم نیست اصلا.. و حالا فقط یه نفر و دارم.. سارای خوب و نازم.. دوست خوبی که همیشه  کنارمه.. از دانشگاهم دارمش.. دانشگاهی که فقط برام اذیت بود و جوری شد که الان دعا میکنم زودتر مدرکم  بیاد تمام ارتباطم قطع بشه.. والا...

 توی همون سالای آخر دانشگاه بود.. قبلشم دیده بودمت.. سال اولیکه اومده بودیم تهران.. هفته قبل از اون  دیدار توی اردوی مدرسه از دوچرخه خوردم زمین و دستم شکست و میتونم بگم از نوک انگشت تا گردن دستم  توی گچ بود.. تو من و همینجوری دیدی.. منِ کوچولوی لوس نازنازی..



 + یه بیوگرافی کلی از خودم بود.. بنا به درخواست شما.. دفعه بعد ادامه اش رو مینویسم اگه مایل بودین..
 + کوثر جان به وبتون سر زدم متاسفانه کامنتدونی پیدا نکردم نظر بدم.. اگر خوندی دوباره کامنت بذار و بگو  چجوریه سیستم..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرشار..

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:بیست و سوم اردیبهشت 96-13:13

 همیشه حتی وقتی کنار همیم، حتی وقتی فکرش و نمیکنم.. یه اسمس یاپیام تلگرامی میاد که غرق خوشی  میشم و به تو میبالم..

 امروز مثل هیشه طبق عادت هرچندوقتم رفتم سراغشون و خوندمشون...
 من عاشقم.. 
 عاشق عاشقانه ترین قرار زندگیم..
 عاشق تو که برام دنیام و شیرین میکنی..
 تو به من انگیزه میدی تا دوباره همه چیز و از نو شروع کنم..

 وقتی خیلی خیلی خیلی دلم از این دوری تنگ میشه و بهانه گیر میشم میفهمی و فقط همین یه جمله " صبر  کن تا خودم بیام از دلتنگی در بیارمت " باعث میشه فراموشم بشه... 
 یاد اون روز می افتم توی فرودگاه یه عکس عاشقانه و متنی که به خودم بهترین حس دنیارو انتقال میداد  نوشتم برات تا وقتی یه روزایی اینقدر توی کار کلافه میشی که حوصله خودتم نداری بخونیش و شارژ بشی..  که شدی.. بارها.. و من خوشبختم از این کار کوچیکی که تونستم برات بکنم..
 

 + پراکنده دارم مینویسم تا دوباره دستم بیاد کجا شروع کنم.. 
 

 + چندوقتیه یه مهمون کوچولو که الان دیگه خودش یه پا صاحبخونه شده داریم.. اسمش بلفیه و امروز دقیقا 2  ماه و 1هفتشه.. خرگوش کوچولوی بامزه ی من که بیشتر وقتم و اونموقع ها که نیستی پر میکنه.. گاهی خودم  ب خودم حسودیم میشه که چقدر دوسش دارم و مثل یه مادر نوازشش میکنم.. فکر میکنم که مادر خوبی  میشم؟ اما خوب برای جواب این سوال و آمادگیش چندسالی وقت دارم.. تا اون موقع تلاشم و میکنم که بهترین  همسر دنیا بشم برای تو که بهترینمی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سهم خوشبختی

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:بیست و یکم اردیبهشت 96-22:54

 سهم من از خوشبختی با تو

 با این راه دور..


 سهم من از خوشبختی شنیدن صدای گرم و مردونه ات وقتی برام شعر میخونی تا بخوابم.. یا برام از عشق  میگی نیست....
 سهم من از خوشبختی لمس بوسه های عاشقانه ات توی خونه، یواشکی توی آسانسور ها، توی اتاق روی تخت  توی بغلت نیست....
 سهم من از خوشبختی نوازش های مهربونت با دست یا نگاهت توی ماشین، توی دوربین یا زیر آسمون خدا  فقط نیست....
سهم من از خوشبختی پختن غذا و بغل کردنای یهویی ، سر روی شونه های پهن و مردونه ات، بغل کردن و فیلم دیدن نیست...

 سهم من از خوشبختی... فقط و فقط.. تنها و تنها.. تویی، خود خود تو... 

  سهم من باش از زندگی...


 + زود تموم میشه و عاشقانه تا بی نهایت توی چشمات غرق میشم و فقط و فقط میبوسم و عطر تنت و بو  میکنم و از کنارت بودن لذت میبرم مرد من



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شوق دوباره...

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:بیست و یکم اردیبهشت 96-22:21

  هی سعی میکنم یادم نره.. یادم نره که من یه دختر قویم...

  از بس حس نوشتن عاشقانه ام رو سرکوب کردم خسته ام...
  هیچی مهم نیست جز این دستا که دوست دارن روی دکمه های کیبورد حرکت کنن و از تو بنویسن...
  از شوق داشتنت...
  از لحظه های خوب و تلخ که اگه با هم و کنار هم نباشن، زندگی بی معناترین اتفاق میشه..


  عزیزترینم... 
  مرد مهربونم...
  خورشید روزای گرم بهار..
  نور شبای تار...
  شوق نوشتنم...

  من مینویسم از تو با تو تا بمونه برام یادگاری...
  باید شروع کنم... از تو تا تو تا بی نهایت..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گفتمش..

نویسنده :|. لیدی میم .|
تاریخ:بیست و هشتم شهریور 95-17:40

  گفتمش عشق را نقشی بکش.. با مداد رنگی 4 تا خط خطی کشید گفت بیا..
 و اینجوری بود که شروع شد؟!!!

 نه.. شوخی کردم.. همه اش از اون روز گرم تابستون.. توی ماه رمضون شروع شد.. یه روز پر از عصبانیت و استرس..
 اما میدونی.. ته تهش.. از 10 مهر شروع شد.. روزی که خطبه رو خوندن و ما مال هم شدیم..
  روز  ما..

http://s6.picofile.com/file/8239834376/IMG_6977.JPG
 +معرفی نوشت:
 حدود 7 سال پیش وبلاگ نویسی رو همینجا شروع کردم.. واقعا درسته که آدم برمیگرده به اصل خودش.. سلام دوستان.. شروع کنیم؟؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()